تبليغاتX
chakavak


chakavak

اگر کسی نیست که در کنار من قدم بزند و با من درد دل کند،

ای باران تو بیا بر من ببار تا خیس خیس شوم،

خیس تر از پرنده ای تنها که بر روی بام خانه دلتنگی ها

نشسته و خسته است.

اگر بغض گلویم را گرفته است

تنها یک آرزو برای خالی شدن خودم دارم،

آرزوی غروب و باران را دارم.

کاش غروبی بیاید همراه با باران برای خالی شدنم

و ای کاش و کاش و کاش یارم نیز در کنار آن دو باشد.

اما افسوس که او مثل یک پرستوی تنها سفر کرده است،

مرا تنها گذاشته و چشمهای مرا بارانی کرده است.

باران بیا تا با هم خالی شویم،

تو از این بغضی که در آسمان فرا گرفته است خالی شو

و من نیز از این سرنوشت و دوری خالی می شویم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 21:37 توسط بهروز|

آبجی پریسای عزیزم تولدت مبارک

 

نخستین چکه ناودان احساسم را

 

در قالب کلامی از جنس گلهای یاس میریزم

 

و آن را به آسمان نیلوفری دل زلالت 

 

برای روز میلادت هدیه میکنم

 

تولدت مبارک

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 17:56 توسط بهروز|

این روزها رنگ زندگی تا قسمتی ابری ست ـ

و گهگاهی رگبار لحظه های بی تو بودن ویرانه های بودنم را جان میبخشد.

این روزها وقتی از پنجره ی تکراری خیالم دنبال ردپایت میگردم

هوای زندگی ام مسموم می شود!

این روزها...

تو نمیدانی بغض رویای خشکیده ام سبز روییده

و تن پوش سرمای رفتنت آزارم میدهد..

این روزها..

این روزهای تلخ!

این روزها که رنگ زندگی تا قسمتی ابری ست.....

نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 10:24 توسط بهروز|

ای کاروان لیلای من کجا می بری 

با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری 

 

ای کاروان کجا می روی 

لیلای من چرا می بری

 

در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا 

تا این جهان بر جا بود این عشق ما بماند بجا

 

ای کاروان کجا می روی 

لیلای من چرا می بری

 

تمام دینم به دنیای فانی

شراره عشقی که شد آسمانی 

 

به یاد یاری خوشا آه و اشکی 

به سوز عشقی خوشا زندگانی

 

همیشه خدایا محبت دلها ،

به قصه بماند به نام دل ما 

 

که لیلی و مجنون فسانه شود 

حکایت ما جاودانه شود

 

ای کاروان 

لیلای من کجا می بری 

با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری

 

ای کاروان کجا می روی 

لیلای من چرا می بری 

 

     برای دریافت آهنگ با صدای کورس سرهنگ زاده اینجا  کلیک کنید

نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 22:10 توسط بهروز|

تـا بـــا غــم عـشـق تـو مـرا کـار افـتـاد   

                                                بـیـــــچـاره دلــم در غـم بـسـیـار افـتــاد


          بســیار فتاده بـود هـم در غـم عـشـق   

                                                امــــا نـه چـنـیـن زار کـه ایـن بـار افـتــاد


          ســـودای تــو را بـهانـه ای بـس بـاشـد     

                                                 مــدهــوش تـو را تـرانـه ای بـس بـاشـد


          در کـشتن ما چه مـی زنـی تـیـر جـفـا  

                                                  مـــا را ســر تــازیــانــه ای بــس بـاشــد



    برای دریافت اهنگ با صدای شهرام ناظری اینجا کلیک کنید


نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 14:58 توسط بهروز|

 

 ای مالک :


اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی،


فردا به آن چشم  نگاهش مکن

 

شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی !!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 15:19 توسط بهروز|

ای که آوای سکوت تو طنین افکن این روح خسته است

هوا بارانی است...

آری بارانی بارانی، دلها غمگین است

وعشق همانند غباری برای چندی از کنار پنجره میگذرد

و من پنجره را میگشایم و او را مهمان هر شب و روز این دل خسته می سازم

دلی که همانند قطرات ریز شبنم با احساس و لطیف است

و همانند گل های بهاری زیبا و مهربان است...

نازنین دلم لحظه ها که همراه ثانیه ها میگذرد

من نیز هر لحظه غمگین تر و محزون تر می گردم

چرا که فاصله ها زیاد میشود

و برای چندی روزی فرا میرسد که برای مدتی باید اسیر زندان جدایی ها باشم

 نمی دانم...

آیا این دل خسته می تواند تحمل روزهای فراق را داشته باشد؟

نمی دانم واقعا نمی دانم که آخر این عشق چه خواهد شد

نمی خواهم که بدانم...

نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 11:34 توسط بهروز|

من آنقدر امروز و فرداهای نیامدن را دیده ام

که دیگر هیچ وعده بی سرانجامی خواب و خیال آرزویم را آشفته نمی کند!

حالا یاد گرفته ام

که فراموشی دوای درد همه نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست.

یاد گرفته ام که از هیچ لبخندی ،خیال دوست داشتن به سرم نزند

یاد گرفته ام که بشنوم و به روی خود نیاورم

که فرداها هیچ وقت نمی آیند...
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 8:40 توسط بهروز|


 

اینجا شب هنوز مرثیه می خواند برای گمشده ای یوسف نشان

چشم هایم را می بندم ،

به یاد نگاهی که شبی در آسمان خیالم درخشید

و از پس آن همه ی روز هایی که شب شدند

و همه ی شبهایی که سرد شدند

روزه ی سکوت می گیرم

... چیزی در من فرو می ریزد ...

هوهوی بادی سرد، رعشه بر اندامم می افکند

... می لرزم ... اما نه از سرما ...

می خزم در آغوش گرم ثانیه هایی که به نگاهش مقدس اند ...

سر بر شانه های محکم ثانیه هایی می گذارم

که بودن را با او تجریه می کنند ...!

دوباره درد خیالت، روبرویم می ایستد و من می مانم و من!

... من می مانم و در خود فروریختن ها ...

من می مانم و تکرار غریبانه ی خاطره ها ...

با چشمانی دریده از خیرگی در خلسه ای عمیق غرق می شوم ،

غصه ها تیشه بر ریشه ی افکارم می نهند

... آه ... نمی دانم تا کی باید بود

و دل سپرد به سکوت شبگیر غم

و شمارش کرد تسبیح گسیخته ی عشق را ...

مهربانم ... یاد داری رفتنت را؟

یادت هست شبی را که در خزان ترانه هایم رفتی

و قلبم را به دست سنگین و بی رحم باد سپردی ...؟

مرا می برد و چه سنگین می برد ...

چرا که وجود تهی ام مملو از درد و سوالهای بی جوابم بود،

سوالهایی که جوابی نداشتند

و جوابهایی که تسکینی برایشان نبود....

نگو ندانسته رنجیدی و رفتی

و ناپاک در عشق جلوه گری کردی و رمیدی

... نرنجیدی از غربت عشقم،

از خاکستر شدن آرزوها و ورقهای به جا مانده از غرورم

... ندیدی خلوص دیوانه وار دستهایم را ... ؟

نمی دانم که به خاطر داری دوستت دارم ها را ...؟

بگو... تویی که اینگونه خرمن به خرمن می سوزانی مرا،

به کدامین آیین می جویی ام؟

تو بگو... از فراز آن همه باتو بودن ها و آن همه بی تو بودن ها...

نگاه پر تمنای شب را چگونه تسکین کنم...؟

بگو...ای کاش در خزانه باور های پریشان خود شمعی بودیم به دور از باد

...افسوس...

حال بنشین و تماشا کن واژه های عریانم را

... خمیدگی قامتم را ... نقوش کبود قلبم را ... چروک صورتم را ...

بنشین و معنا کن صدای شکستنم را

... غروب رفتنت را ... عمرم را ... جوانیم را ...

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 10:59 توسط بهروز|

می خواهم برایت بنویسم.

اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
 
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی

یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،

مجبور به زیستن هستم.
 
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود

یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟

از چه بنویسم؟
 
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
 
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
 
از چه بنویسم؟

از قلبی که مرا نخواست یا قلبی که تو را خواست؟
 
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،

دادستان تو را مقصر نداند

و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
 
شاید از اینکه زود دل بسته شدم

و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم

به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
 
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند

که هیچ وقت مرا ندید،

یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود.

عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
 
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود

و تو معنای « دوست داشتن » را درک کنی…

اما هیهات…. که تو آن را در قلبت حس نکردی

و معنایش را ندانستی…

از من بریدی و از این آشیان پریدی…

« ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود…

ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.

ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم

انتظار باز آمدنت،بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد

و علتی برای چشم به راه دوختن

و از آتش غم سوختن و دیده به در دوختن… »

اما امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر

با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود.

چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.
 
امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری…

چون این بار، «من» اینطور خواسته ام،

هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم

و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را…
 
باور کن…
 
که دیگر باور نخواهم کرد عشق را…

دیگر باور نمی کنم محبت را…

و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد…

نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 11:9 توسط بهروز|

خانه تاریک اتاق سیاه
من خفقان ترس و یک مشت آه
 
سرفه سیگار کمی چای سرد
 توده ی خاکستر یک بسته درد
 
ساعت از نیمه گذشته سکوت
 زمزمه ی تار دو تا عنکبوت
 
خاطره ای دور فضایی نمور
لحظه ی بیداری یک بوف کور
 
شب که خیالش به سرم می زند
 قلب شکسته تشرم می زند
 
آه نکش پشت خدا تا شود
 قفل زبانت نکند وا شود
 
در هچلی سخت اسیری رفیق
 باید از این درد بمیری رفیق
 
سوختنت را به خدا هم نباز
چاره همین است بسوز و بساز
 
گفتمت آن روز که دریا شدی
عاشق ماهی نشو اما شدی
 
گفتمت این بار خداوند تو
 می برد از یاد لبخند تو
 
راه که باز است کمی صبر کن
 جاده دراز است کمی صبر کن
 
عشق بجز درد ندارد نرو
 درد زن و مرد ندارد نرو
 
پای تو گیر است عقب تر بایست
دم دم شیر است عقب تر بایست
 
رفتی و افتادی و پشتت شکست
مشت گره کردی و مشتت شکست
 
هیچ کسی مثل تو عاشق نبود
حیف که بخت تو موافق نبود
 
شهر سراسیمه ی نامردی است
ریشه درد همه بی دردی است
 
هر چه بگندد نمکش می زنند
هر که نمیرد کتکش می زنند
 
خسته ام از خویش از این چرک دست
این که پتو را کفنش کرده است
 
این که صمیمانه کنارش زدند
این که چرا گفت و دارش زدند
 
معجزه کن عشق تنم خسته است
 آه به هر در زده ام بسته است
 
معجزه کن بغض گلو را گرفت
 آتش سیگار پتو را گرفت
 
گریه ام از درد نداری نیست
مشکل من بی کس و کاری نیست
 
زندگیم سوختن ممتد است
زود بیا مرگ که حالم بد است
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 18:3 توسط بهروز|

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 14:3 توسط بهروز|


پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند

بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند

 

                           همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست

                           طاقتم اظهــار عجزو نا توانـــی می کند

 

بلبلی در سینه می نالد هنوزم کاین چمن

با خزان هم آشتـــی و گل فشانی می کند

 

                           ما به داغ عشقبازیــــها نشستیــــم و هنوز

                          چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند

 

نای ما خاموش ولی این زهره شیطان هنوز

با همان شور و نوا دارد شبانــــــــی می کند

 

                           گر زمین دود هوا گردد همانا،  آسمـان

                           با همین نخوت که دارد آسمانی می کند

 

سالها شد رفته دمسازم زدست اما هنوز

در درونم زنده است و زندگـانی می کند

 

                           با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من

                           خاطرم با خاطرات خود تبانــی می کند

 

بی ثمر هر ســـاله در فکر بهارانم ولـــــی

چون بهاران می رسد با من خزانی می کند

 

                           طفل بودم دزدکی پیــــر و علیلم ساختند

                           آنچه گردون می کند با ما نهانی می کند

 

می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان

دفتر دوران ما هم بایــــــــگانی می کند

 

                           "شهریارا" گو دل از ما مهربانان نشکنید

                           ورنه قاضی در قضا نامهربانـــی می کند

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 2:44 توسط بهروز|

 

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

از دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

تنها و دلگرفته ، بیزار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

نوشته شده در سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 11:44 توسط بهروز|

گفتمش دل میخری پرسید چند ؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند
خنده كرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاك افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود

نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 21:48 توسط بهروز|

دل روشنی دارم ای عشق

صدایم کن از هر کجا میتوانی

صدا کن مرا از صدفهای سرشار باران

صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن

صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو

بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازیست

بگو با کدامین نفس میتوان تا کبوتر سفر کرد

بگو با کدامین افق میتوان تا شقایق خطر کرد

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 18:26 توسط بهروز|

چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری

نــه بــه انـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار انـتــظــاری

غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد

کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری 

سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته‌ست

تــو بـکــش که تا نیفـتـد دگـرم بـه شـب گـذاری

نه چنان شکسـت پشتـم که دوبـاره سـر بـرآرم

منـم آن درخـت پیـری که نـداشـت بـرگ و بـاری

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 11:37 توسط بهروز|

ای شب جدایی

که چون روزم سیاهی ، ای شب

کن شتابی آخر

ز جان من چه خواهی ، ای شب ؟

نشان زلف دلبری

ز بخت من سیه تری

بلا و غم سراسری

تیره همچون آهی ، ای شب

کنی به هجر یار من

حدیث روزگار من

بری ز کف قرار من

جانم از غم ، کاهی ای شب

تا که از آن گل دور افتادم

خنده و شادی رفت از یادم، سیه شد روزم

بی مه رویش ، دمی نیاسودم

به سیل اشکم ، گواهی ای شب

او شب چون گل نهد زمستی بربالین سر

من دور از او کنم ز اشک خود بالین را تر

خون دل از بس خوردم بی او

محنت و خواری بردم بی او

مردم بی او

بی رخ آن گل ، دلم به جان آمد

دگر از جانم چه خواهی ای شب

نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 1:17 توسط بهروز|

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ،

چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،

بر لب پیمانه میکردم .


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 10:50 توسط بهروز|

تو کی بودی ای مسافر که منو در من شکستی؟

رفتی اما در دل من تو همیشه زنده هستی...

تو کی بودی که به یادت باید آواره بمونم؟

پا به پای باد شب گرد برم و از تو بخونم

انتظار دیدن تو منو آروم نمیذاره

مثل بغضی که گلومو بسته اما نمی باره

چه نشستی که چشامو برق تنهایی ربوده

چشمی از سحر نداشتم اگه داشتم از تو بوده

چه نشستی که شکستم زیر بار غم غربت

خالی از نغمه شوقم پرم از قصه محنت

گم شدم تو شهر ظلمت رد پایی تو شبا نیست

با صدای هق هق من کسی اینجا آشنا نیست

ای صدای آسمونی پرم از هرچه شنیدم

کاشکی میشد پر کشیدن به هوای با تو بودن...

نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 23:59 توسط بهروز|

چرا نمی شناسی ام ...؟

 

چرا نمی شناسمت ...؟

 

می دانم مرا نمی شنوی و من این را از سیبی که از دستت افتاد فهمیدم

 

دیگر به غربت چشم هایت خو کرده ام و به درد های باد کرده روحم

 

که از قاب تنم بیرون زده اند ....

 

با توأم بی حضور تو بی منی با حضور من

 

می بینی تا کجا به انتحار وفادار مانده ام تا دل نازک پروانه نشکند

 

همه سهم من از خود دلی بود که به تو دادم  ...

 

و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم 

 

و تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودند

 

نخ های آبی ام تمام شده اند

 

و گل های بقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند 

 

باید بیش از بند آمدن باران بمیرم ....!!

 

"حسین پناهی"

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 22:44 توسط بهروز|

دیگر حتی سرخی دانه های انار هم

      مرا به زندگی ،

                    نمی کند مانوس!

ناامیدی در جان من ریشه دوانده است.

و انتظار

انتهای نگاه سراب زده ام را

             به کویر دلتنگی،

                                خیرانده است.

کجاست دلخوشی های نیمه جان یک فانوس نیمه خاموش

          که در اتفاق باد،

              خاموش خواهد شد.

                                      سکوت غمگینی از هیزم دلتنگی من، شعله می کشد به آسمان!!

   و تو خوب می دانی

                     که سکوت یک قلم یعنی:

                                                   مرگ!

تعریف باران را

برگهای خشکیده ای که از شاخه جدا می شوند

                                                               میدانند!

دلم را خیالی نیست،

و تنهایی در تار و پود من جوانه زده است!

                                                          کاش باران ببارد...

نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 21:3 توسط بهروز|

شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم 

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم 

در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم 

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد 

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد 

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟ 

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوان 

خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی 

خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم

خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی ...!!!

نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت 22:28 توسط بهروز|

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی

حالیا نقش دل ماست در ایینه ی جام
تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی
 
تشنه ی خون زمین است فلک ، وین مه نو
کهنه داسی ست که بس کشته درود ای ساقی
 
بس که شستیم به خوناب جگر جامه ی جان
نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی
 
حق به دست دل من بود که در معبد عشق
سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی
 
در فروبند که چون سایه در این خلوت غم
با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 20:53 توسط بهروز|

پاییز این فصل زیبای سال با غربتش آمده است
امروز برگی به زمین افتاد و هرگز به شاخه بر نگشت
وقتی دستهای زرد برگ به امید یافتن پناهگاهی
در آسمان خواب شاخه را می دید، درخت مرده بود
برگ به زمین نمی افتد ، به زمین می نشیند
و این مرگ تنها پایان یک آغاز است
آری شروع راه پاییز است
نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 20:3 توسط بهروز|

مرا با سوز جان بگذار و بگذر

اسير و ناتوان بگذار و بگذر

                                             چو شمعي سوختم از آتش عشق

                                             مرا آتش به جان بگذار و بگذر

دلي چون لاله بي داغ غمت نيست

بر اين دل هم نشان بگذار و بگذر

                                             مرا با يک جهان اندوه جانسوز

                                             تو اي نامهربان بگذار و بگذر

دو چشمي را که مفتون رخت بود

کنون گوهر فشان بگذار و بگذر

                                             در افتادم به گرداب غم عشق

                                             مرا در اين ميان بگذار و بگذر

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 22:11 توسط بهروز|

حالمان بد نیست ، غم کم میخوریم
کم که نه هر روز کم کم میخوریم
آب میخواهم سرابم میدهند
عشق می ورزم عذابم میدهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بیگناهی بودم و دارم زدند
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد میشوم
خوب اگر اینست من بد میشوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازین با بی کسی خو میکنم
هرچه در دل داشتم رو میکنم
من نمیگویم دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین ، شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
...
 

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 21:27 توسط بهروز|

پاییز را دوست دارم...

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش
بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها
بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 3:49 توسط بهروز|

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد

وسعت تنهائيم را حس نکرد

در ميان خنده هاي تلخ من

گريه پنهانيم را حس نکرد

در هجوم لحظه هاي بي کسي

درد بي کس ماندنم را حس نکرد

آن که با آغاز من مانوس بود

لحظه پايانيم را حس نکرد

نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 1:1 توسط بهروز|

ما تماشاچیانی هستیم ٬

که پشت درهای بسته مانده ایم!

دیر آمده ایم...!

خیلی دیر.....

پس به ناچار

حدس می زنیم٬

شرط می بندیم٬

شک می کنیم ...

و آن سوتر

در صحنه

بازی به گونه ای دیگر در جریان است!


"حسین پناهی"

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 20:40 توسط بهروز|


آخرين مطالب
» باران
»
» این روزهــــــــــای تلخ
» زنگ کاروان
» یادگار دوست
» نامه ای از امیرالمومنین علی (ع) به مالک اشتر
» فاصله
» فرداها هیچ وقت نمی آیند...
» تکرار غریبـــانه خاطره ها
» از چه بنویسم؟
Design By : Pars Skin